دقایقی طول کشید که معنای کامل این جمله کوتاه مکالمه تلفنی را درک کنم. دراز کشیده بودم و داشتم با مرور آنچه که گذشته بود به اینکه مشکل حل شده فکر میکردم . دقایقی گذشت تا خودمو جمع کنم و آنلاین بشم رضا و روزبه آنلاین بودند . همگی خوشحال بودیم . کلی وقت گذاشته بودیم و حالا مشکل حل شده بود. کمی با بچه ها صحبت کردم تا از حل مشکل مطمئن بشم. اوضاع عوض شده بود. حالتهای عصبی، خستگی و خواب آلودگی جاشونو به طعم موفقیت و خوشحالی داده بودند. دیگه از کلمه گذشته بود، شاید همان شکلکهای خنده، بوسه و قلب بود که خوشحالی ما رو نشون میداد و بیشتر از همه من خوشحال بودم. خوشحال خوشحاله خوشحال ... یووهوووو....
ساعت هفت صبح بود، حالا من بودم و یک مرورگر که هی میزدم بلاگفا دات کام ... آخ جون! می آمد...
خانواده ام هم از خوشحالی من خوشحال بودند. هفته خاکستری، روز ها و شبهای کابوس وار پایان یافته بود هرچند کمی از تاثیرشان باقی مانده است.آنهمه تماس تلفنی به آمریکا و کانادا ، آن شب بیداری ها و حبس خانگی من و رضا و تلاشهای رضا و روزبه برای حل مشکل بالاخره جواب داده بود.
کمی آنطرف تر صدای نامجو بود ..(گفتا تو از کجایی کاشفته می نمایی / گفتم منم غریبی از شهر آشنایی) ...