پشت این پنجره ها وقتی بارون میباره وقتی آهسته غروب تو خونه پا میذاره وقتی هر لحظه نسیم توی باغچه ها میاد توی خاک گلدونا بذر حسرت میکاره وقتی شبنم میشینه رو غبار جاده ها وقتی هر خاطره ای تو رو یادم میاره وقتی توی آینه خودمو گم میکنم میدونم که لحظه هام رنگ آبی نداره تازه احساس میکنم که چشام بارونیه پشت این پنجره ها داره بارون میباره
نم نم بارون و خیابانهای خیس تهران در سکوت شب چه دلنشینند برای آدمهای تنها و چه دیوانه کننده است بوی خیس کوچه ها برای رهگذر غمگین. کاش! کاش می شد هر روز بارانی را خاطره کرد.
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 3:31  توسط علیرضا
|
علیرضا شیرازی 30 ساله مدیر سایتهای پارسیک و بلاگفا برنامه نویس و طراح وب سایت
علاقمندیها: برنامه نویسی کامپیوتر، مطالعه اخبار، موسیقی، مطالعه مقالات تخصصی،مطالعه فرهنگها و مذاهب ، مطالعه وبلاگها و ...