در مغزم یک پیغام بزرگ چشمک می زد. هشدار هشدار هشدار و لحظه ای بعد همه چیز از کنترل خارج شد.
یک پیاده روی شبانه به همراه کنجکاوی باعث شد که آخرین پرنده ای باشم که با سر به سمت پایین سقوط کنم. احتمالا با بانجی جامپینگ آشنا هستید همانی که مردم با بستن یک کش از ارتفاع (مثلا پلها) سقوط میکنند و البته بگذریم از صحنه های دلخراشی که به علت ارزیابی اشتباه قربانی پس از پرتاب با مغز به زمین میخورد. همیشه دوست داشتم که بانجی جامپینگ را تجربه کنم و فرصتی شد که در مقیاس کوچک و آماتوری در اولین مرکز بانجی جامپینگ تهران این تجربه را به دست بیاورم. پس از ارزیابی وزن و فشار از کلی پله بالا رفتم و پس از صحبت کوتاهی با مربی و بستن کش و طناب حمایتی آرام رفتم به سمت جایگاه پرتاب، از قرار نگاه به پایین آنقدر تاثیر بدی دارد که مربی گفت که به هیچ وجه پایین را نگاه نکن ،یسیار هیجان زده بودم و دست به سینه و در حالیکه روبرو را نگاه می کردم فاصله ام را تا لبه جایگاه کم کردم ، آخرین جمله مربی این بود که آماده ای ... برو ... باید بگویم ترسناک ترین بخشش همین لحظه اول پرتاب بود و بعد حتی قدرت فکر کردن هم نداشتم، همه چیز سریع گذشت تا اینکه ارتجاع کش مجددا مرا بالا برد و به نوعی در بین زمین و آسمان یویو شدم. حقیقتش بعد از اولین ارتجاع کش احساس خوبی نداشتم از اینکه وضعیتم در کنترل خودم نیست. به هر حال بعد از چند بار بالا و پایین آمدن کم کم به سمت پایین هدایت شدم و لحظه ای که به زمین رسیدم تقریبا شوکه شده بودم و بخصوص اون لحظه اولی که خودم را به پایین پرت کردم تو ذهنم بود. بانجی جامپینگ واقعا ورزش هیجان انگیزی است و احتمالا اگر فرصت دیگری دست دهد مجددا آنرا تجربه میکنم ولی اولین تجربه ام زیاد هم با تصور اولیه ام از این ورزش همخوانی نداشت. حس پرواز به آن شکلی که فکر میکردم نبود و پس از ارتجاع کش هم احساسی شبیه تجربه یک بازی خیلی پرهیجان شهر بازی داشتم ولی همان یک یا دو دقیقه و بخصوص لحظه پرتاب خیلی رو ذهنم تاثیر گذاشت و به نوعی از آن تجربه هاست که تا مدتها روی ذهن آدم باقی می ماند.