مشهد بودم، بدون آنکه بدانم چرا رفتم و مهمتر آنکه چرا برگشتم. پانزده دقیقه زمان و یک کوله پشتی تنها چیزهایی بود که برای اولین سفرم آنهم به تنهایی به مشهد لازم داشتم بی آنکه بدانم آیا وسیله ای برای رفتن پیدا می کنم یا آنکه برنامه ام در مقصد چیست اما با همه اینها روزهای بسیار شیرین و خوشی را در مشهد گذارندم. روزهای که طعم دوستی، صمیمت،احترام و خوشبختی داشت . دوستان و همکارانی در مشهد داشتم که الحق برایم وقت زیادی گذاشتند و شاید بدون وجود آنها این سفر هرگز به این شیرینی نبود. اولین چیزی که در نخستین سفرم به مشهد نظرم را جلب کرد بزرگی شهر بود وجود بزرگراهها و خیابانهای عریض و مدت زمان زیادی که لازم بود در داخل شهر سفر کنی تصور من از مشهد را به عنوان یک شهرستان ( به مانند بسیاری از شهرستانهی دیگر) را به کلی عوض کرد. مشهد شهر بزرگی است و از لحاظ اقتصادی موقعیت مناسبی دارد. در مشهد مراکز خریدی را دیدم که حتی نمونه آن در تهران هم کم پیدا می شود (شاید هم اصلا پیدا نشود) در ضمن از لحاظ مراکر تفریحی نیز رستورانهایی بزرگ و جالبی در جاهای خوش و آب و هوای مشهد و اطراف آن وجود دارد که با بهترین رستورانهای پایتخت برابری میکنند.
مشهد به نظرم شهر گرانی رسید و قیمتها در آن نسبت به دیگر شهرستانها گران بود (وسایل نقلیه ، رستورانها و مواد غذایی ) همچنین به نظرم مشهدی ها حداقل با غیر مشهدی ها در برخورد اول چندان خونگرم نبودند مگر آنکه به نوعی با آنها آشنا باشند. با وجودی که مشهد به لحاظ موقعیت زیارتی و مذهبی خود درآمد خوبی کسب میکند ولی از قرار این جو مذهبی مشکلاتی هم برای ساکنین این شهر ایجاد کرده است بطور مثال برگزاری کنسرت های موسیقی در این شهر با مشکلات زیادی مواجه شده است و عملا شهروندان این شهر از کنسرتهای موسیقی (بخصوص از نوع پاپ) بی بهره مانده اند، مشکلات مشابهی هم در مورد نمایش فیلمهای سینمایی شاد بوجود آمده است. با اینحال طبقه متوسط و مرفه مشهد در چند محله و خیابان این شهر ساکن هستند و طرز لباس و پوشش مردم، نوع مراکز خرید،رستورانها و کافی شاپها در این محله ها نشان از زندگی مستقل بخشی از شهروندان این شهر مذهبی دارد.
شب دوم سفرم افتخار حضور در حرم مطهر امام رضا را داشتم در آنجا فکر میکردم که چگونه شده است که من اینجا هستم در حالیکه تا ساعتی قبل از آغاز سفرم نیز در این مورد فکر نکرده بودم. جدا از مشاهده عظمت و زیبایی حرم حس زیبای دیگری نیز بخصوص در نزدیک ضریح داشتم. آدمهای زیادی آنجا تلاش داشتند به هر قیمتی دست خود را به ضریح بزنند یا در حال بوسیدن درها و دیوارهای حرم بودند اما فکر میکنم حس خوب من به خاطر آدمهایی بود که آنجا آرام ایستاده بودند و می گریستند. به قول دوستی گویی آنجا آرزوها، حاجات و حرفهای بسیاری شناور بودند که آدمی را تحت تاثیر قرار میدادند. همیشه به اینکه مردم به خاطر بیان حاجات و رسیدن به آرزو های خود به مشهد سفر می کنند اعتراض داشتم و برای همین نیز در این سالها به مشهد سفر نکرده بودم اما در حرم نظرم تغییر کرد به نظرم خیلی از آدمهای آنجا تنها برای تجربه کردن یک حس معنوی خوب آنجا آمده بودند و چقدر خوشبخت هستند آدمهایی که حضورشان در این مکان به آنها کمک کند تا انسانهای خوبی باشند.
سفر من به مشهد نه از نوع زیارتی بود و از نه نوع سیاحتی ، حتی سفر کاری هم نبود اما هر چه بود از جنس خوبی بود ، از جنس زندگی و از بهترین نوعش. اصلاً میدانید مشهد مرا جادو کرده است!
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 18:43  توسط علیرضا
|